
نه آسمانیست . . .
نه کهکشانی . . .
نه خدایی . . . ! ! !
نه بنده ای
فقط من مانده ام و تو . . .
تویی که خدای منی !
ولی پر از سکوت و دردی که میخواهی به دادم برسی . . .
کـــــــی . . . . . . ؟ ؟ ؟
همه را فنا کرده ام ولی هرگز به تو نرسیدم . . .
خودت خوب می دانی نزدیک است روزی که . . .
من خودم را از بالا بالاهای آسمان ها شاید از بالاترین نقطه قلبت
خودم را به اعماق جهنم پرتاب کنم
از بس که از من سکوتی همراه با فریاد . . .
و از تو هم سکوت . . .
مرگ من نزدیک است، من بمیرم تو دیگر مرا نخواهی یافت !
چون که من ترک ایمان تو کردم
مرا به سیاهی می فرستی و خودت در سپیدی اشک می ریزی . . .
که چرا این قدر سکوت کردی . . .
که من این چنین سقوط کردم . . .
چرا ؟
چــرا ؟ ؟
چـــــرا ؟ ؟ ؟